تبلیغات
چرت و پرت های یک دیوانه - روز نگاشت جمعه 93/10/26
چرت و پرت های یک دیوانه
درباره وبلاگ


عالم را قسمت ، قسمت کردند ...
نام قسمتی را عالم دیوانگان گذاشتند ...
هرکه ورود کرد از غم دنیا خودش را بیرون کرد ...
اینجا عالم دیوانگی ... جایی که کلماتش گاهی معنای معکوس میدهند ... گاهی مترادف اند و گاهی بی ربط ...
اینجا دل ها حرف میزنند نه زبان ها .. دل ها قانون و قاعده زبانی نمیشناسند ...
اینجا کلمه ای بی احساس نخواهی یافت ...
اینجا زندگیست فارغ از غم و مشکلات انسانی طمع حسادت و...

در عالم دیوانگان دین معنا ندارد!
چرا خشکت زده ؟ کفر گفتم؟
نشنیده ای ؟ دیوانه حک شرعی ندارد ... مجازات ندارد ... نیاز به امر ب معروف ندارد ...
(البته تا زمانی که کاری به کار کسی نداشته باشد ،اجتماع را خراب نکند و... )

نمیدانم شاید آزادی به معنای کلمه اش در این دنیا رقم می خورد ...

کسی که آزاد تر از همه عاقل ها ...
اگر نقد کند مجازاتش نمی کنند ...
حرف زد سانسورش نمیکنند ...
برایش نمی توانند دادگاه بگیرند ...

بهلول را می شناسی؟
او هم از اهل دنیای ما بود ...

دنیای دیوانگان خواهی شناسی بهلول را بشناس ....
مدیر وبلاگ : خان امیر



نویسندگان
خان امیر (330)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
جمعه 26 دی 1393 :: نویسنده : خان امیر

ای نام نکوی تو سر دفتر دیوان ها   وی طلعت روی تو ،زینت ده عنوان ها


سه شنبه هفته گذشته اخرین روز دوران مدرسه ای من بود ...

آخرین روز دوران دبیرستان من ....

اخرین روز دانش اموزیم و فرم و لباس مدرسه .....

من بعد مدرسه نمی روم مدرسه ام را غیر حضوری کرده ام  به امید اینکه بتوانم خیلی از کم کاری هایم را جبران کنم ...

این روزا ،روزهای  پر دغدغه ای بود ... روزهایی که می بایست یک تصمیم مهم بگیرم ....

از سر کله زدن با مدیر گرفته تا انتقالی به غیر انتفاعی که بتوانم انجا غیر حضوری کنم ...

امروز که فکر می کردم ... که دیگر فردا مدرسه ای ندارم !

قلبم ریخت ...یکجوری دلم تنگ شد برای شیطنت های دبیرستانی ...

پیچوندن زنگ تفریح و رفتن به ساندویچی ...

شوخی و سر صدا ...

اما 

ارزشش را دارد شیش ماه پیش رویم حرفی هایی از آینده میزنند....

سخت است زحمات و تلاش های درس خواندن 12 ساله ام را ... شب بیداری هایم را به 

یک سال کوتاهی هدر بدهم  ...

حتی اگر زحمت ها خودم را نادیده بگیرم ..

زحمات پدر و مادرم را چه کنم ؟

فکر که  می کنم هیچ چیز ....هیچ چیز.... ارزش  غم چهره ی مادرم را ندارد...

کودکی تلخ به یاد دارم ...

"امتحان های ترم چهارم دبستانم بود ... بابا بیمارستان کرمان در کما بود ...

خاله برای مراقبت از ما امده بود ... مامان خسته از کرمان آمد...  و من که در دیکته نوشتن ضعیف بودم

در عالم کودکی خواستم که برایم دیکته بگوید ... صدای مادرم را دوست داشتم صدایش بهترین معلم من بود ...

انگار کلمات که از زبان مادرم جاری میشد مستقیم در ذهن من می نشت ...

مادر دیکته گفت .. می گفت و اشک هایش جاری بود ...

می گفت و صدایش بغض داشت ...

و
من می نوشتم اما حواس به کلماتم نبود ... به اشک هایم بود که جاری نشود ....

مدام تکرار می کردم 

"مرد که گریه نمی کند ..."

انگار نفرتی دیرینه از املا دارم .....

شاید خنده دار باشد اما مرور این خاطرات تلخ ان روز های من، انگیزه و علت پشرفت امروز من شده است ...

این یعنی  +مثبت + اندیشی از گذشته ....







نوع مطلب : روزنگآشت دیوانه ....، 
برچسب ها : خاطرات یک کنکوری، مثبت اندشی و کنکور، کنکور،