تبلیغات
چرت و پرت های یک دیوانه - کمی آزار برای امنیت داشتن !
چرت و پرت های یک دیوانه
درباره وبلاگ


عالم را قسمت ، قسمت کردند ...
نام قسمتی را عالم دیوانگان گذاشتند ...
هرکه ورود کرد از غم دنیا خودش را بیرون کرد ...
اینجا عالم دیوانگی ... جایی که کلماتش گاهی معنای معکوس میدهند ... گاهی مترادف اند و گاهی بی ربط ...
اینجا دل ها حرف میزنند نه زبان ها .. دل ها قانون و قاعده زبانی نمیشناسند ...
اینجا کلمه ای بی احساس نخواهی یافت ...
اینجا زندگیست فارغ از غم و مشکلات انسانی طمع حسادت و...

در عالم دیوانگان دین معنا ندارد!
چرا خشکت زده ؟ کفر گفتم؟
نشنیده ای ؟ دیوانه حک شرعی ندارد ... مجازات ندارد ... نیاز به امر ب معروف ندارد ...
(البته تا زمانی که کاری به کار کسی نداشته باشد ،اجتماع را خراب نکند و... )

نمیدانم شاید آزادی به معنای کلمه اش در این دنیا رقم می خورد ...

کسی که آزاد تر از همه عاقل ها ...
اگر نقد کند مجازاتش نمی کنند ...
حرف زد سانسورش نمیکنند ...
برایش نمی توانند دادگاه بگیرند ...

بهلول را می شناسی؟
او هم از اهل دنیای ما بود ...

دنیای دیوانگان خواهی شناسی بهلول را بشناس ....
مدیر وبلاگ : خان امیر



نویسندگان
خان امیر (330)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
پنجشنبه 31 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : خان امیر
اِجازه ؟

باز دیوانه ای هوای نوشتن دارد ...

هوای گفتن ... حرف های تلخ که از به زبان اوردنش تن و جانم می سوزد ....

بغض سنگین برای کسی که دلش برای کشورش ، میهنش می سوزد ...



دلم گرفته بود .. بعد مدت ها در  خونه ماندن
 و
 نگاه کردن به کتاب های سردِ تالیف شده دهه هفتاد

و

خواندن برای آزمون ورودی دهه نود !

با چند نفر از دوستانم تصمیم به پارک رفتن گرفتیم و رفتیم ...

به پارک مادر .. پارکی در نزدیکی منزلمان ...

پارک پر از هیاهوی جوانان و نوجوانانی بود که برای لذت بردن از هوای بهاری ...

برای ورزش .. برای تنفس هوای تازه امده بودند ...

بعد از ساعتی در پارک بودن 4 سمند نیروی انتطامی آمد

با یک وانت توری دار نیروی انتطامی که چند جوان در  قفس ان بودند ...



دور تا دور پارک را گرفتند!

شروع به بازرسی جوانان کردند ...

به من رسیدند!

گفتند ها کن!

ها کردم ...

جیب هایم را گشت !

و رفتند ...

چند قدم جلو تر ماموری دیگر و داستان از سر!

همه شروع به رفتن کردند ...

خانواده ها ! وسایلشان را جمع کردند  و رفتند ...

جوانان رفتند ...

من که مات و مبهوت به این حرکت نگاه می کردم !

پیرزنی به نزدیکی من آمد گفت :

جوون برو اینجا نزده میرقصند!

و زنبیل بدست رفت ...

خواستم حرف بزنم اما گفتم می گویند اشوب گر است ..

منافق است ..

فلان است ...

امنیت یک چیز است ..

مردم آزاری چیز دیگر ...


ازرده خاطر کردند خاطر جوانان را ..
مردم را ...

بد بین کردند
به خودشان به کشورشان ...

حرف ها دارم درجه دار:

می خواهی امنیت بدهی و سلب آرامش می کنی!

می خواهی امنیت دهی !؟

مست را ول کن ساغی را دریاب ...

چاقو دار را رها کن چاقو فروش را بگیر ...

معتاد را رها کن مواد فروش را بگیر ...

بگیر تا 298 جوان از خوردن مشروب متانول دار کور نشوند .. نمیرند ...

فرهنگ سازی کن ...

با گرفتن چند بچه بیست ساله شهر امن شد ؟

ابرویشان رو بردی امن شد ؟

چه حرکتی بود؟

همه را بازرسی کردی؟

سوال:  !!!

پارک امن شد یا خلوت ؟

من و هم سن سال هایم احساس امنیت کردیم یا آزار ؟

خراب کردی برادر خراب ....






نوع مطلب : روزنگآشت دیوانه ....، درد های فرهنگی و اجتمایی، سیاست، 
برچسب ها :